![]() |
![]() |
|
|
روزگاری نه بسیار دراز
شاعری بودم من آسمان آبی بود رودها ساری بود در دل مردم شهر خوشبختی گویا همچنان جاری بود نوبهاران رویایی پشت هر بام نگه می کردی همدلی پیدا بود روزگاری نه بسیار دراز روزگاران بگذشت دل مردم گویا با بدی ها خو کرد آسمان تاریک است رودها خشکیده هر کجا می نگری پر تزویر و ریاست می نویسم اکنون با دلی افسرده قلمی فرسوده و دو تا چشم پر از تنهایی مژگانم نمناک آسمانم ابری و خیالم پر غوغای بهار
( نهال )
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/29ساعت 23:26 توسط نهال |
|
|
براي کشف اقيانوس هاي جديد
بايدشهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشيد, اين جهان, جهان تغير است نه تقدير ! تولستوي
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/15ساعت 7:55 توسط نهال |
|
|
فرقي نميكند
گودال آبي باشي
يا دريايي بيكران
زلال كه باشي
تصوير آسمان در توست . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/10/27ساعت 11:51 توسط نهال |
|
|
هيچ كس نمي تواند به عقب برگردد
و از نو شروع كند اما همه مي توانند از همين حالا
شروع كنند و پايان تازه اي بسازند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/10/27ساعت 11:41 توسط نهال |
|
|
برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه،
قدرت و جرات لازم است و گرنه هر ماهی مرده ای هم می توانداز طرف موافق جریان آب حرکت کند .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/08/17ساعت 20:42 توسط نهال |
|
|
روزهايي را كه تنها بوده اي فراموش كن اما هرگز
لبخند هاي شيرين دوستانت را فراموش نكن . روزهاي ابريت را فراموش كن اما ساعات آفتابيت را هرگز فراموش نكن . بدبختي هايي كه گاه با آنها روبرو مي شوي را فراموش كن اما خوشبختي هايت را هرگز فراموش نكن . نقشه هايي را كه به نتيجه نرسيده اند فراموش كن اما هرگز روياهايت را فراموش نكن . شكست هايت رافراموش كن اما پيروزي هايت را هرگز ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/07/15ساعت 19:48 توسط نهال |
|
|
لحظه گنج بزرگي است
گنجتان را مفت از دست ندهيد! باز به خاطر بياوريد كه زمان به خاطر هيچكس منتظر نمي ماند. ديروز به تاريخ پيوست، فردا معماست، و امروز هديه است . (با تشکر از آقای ناظمی که این جمله ی زیبا رو برای من فرستادن) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/04ساعت 13:4 توسط نهال |
|
|
آرزوهات رو یه جا یادداشت کن
و یکی یکی از خدا بخواه خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که چیزی که امروز داری آرزوی دیروزت بود ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/04ساعت 12:46 توسط نهال |
|
|
حقيقت انسان به آنچه اظهار مي كند نيست
بلكه نهفته درچيزيست كه از اظهارآن عاجزاست
بنابراين اگر خواستي بشناسی ؟
نه به گفته هايش بلكه به ناگفته هايش گوش سپار!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/03/30ساعت 20:53 توسط نهال |
|
|
سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد
تنديسی زیبا نمی شود
فقط يكبارفرصت داری
تا ازوجودت
تندیس بسازی
پس از زخم تیشه خسته نشو..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/03/30ساعت 20:52 توسط نهال |
|
|
عقاب فاتح قله های زندگی باش
و مسافر صبور دشت ها ی بی كران آن
و هم بدين سان است كه واژه های كار
و زندگی
معنایاصيل خويش را بازمی يابند
و گلبوته های تلاش تو به گل می نشينند
به دره های عميق احساس خود سفركن
كه درآن جا كسی را جز خويشتن
خود باز نمی يابی
و لحظه ها را غنيمت شمار
وآنان را بنياد دنيايی كن
هر يك به فراخور خويش
و هرگز نوميدواراز فراز صخره هاي سخت
آينده را نظاره مكن
با ايمان به توان خويش ازآن ميانه
راهی بگشا
به دنيای زيبای فرداها
و بدان درامتداد هر راه كه بر می گزينی
همواره دشواری در كمين است
كه زندگی اگر نام آسانی داشت
ديگر بر زمين ، تلاش معنای خويش را
از كف می داد
و در آسمان رنگين كمان .
شری هاوس هولدر |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/02/21ساعت 10:22 توسط نهال |
|
|
پرنده روی سيم سرد است و تاريك اينجا و آنجا پرنده را بين آرام و خسته تنهای تنها كنجی نشسته انگار او هم حرفی دارد حرفی قشنگ و حرفی پر آواز آوازی غمناك از سوز واز دل از بی كسی ها از خلوت دل در كنج قلبش گلبوته ای سرخ شكوفه كرده دور از مه و ابر دور از بدی ها آن بالا بالا آنجا كه آبی ست آسمانش دود و دمی نيست در كهكشانش به به چه زيباست! به به چه شاد است! آواز غمناك در يك شب سرد پرنده آرام زمزمه می كرد شكر خدا را خدا كه تنهاست همان خدايی كه ياور ماست سرد است و تاريك اينجا و آنجا سرد است و تاريك ميكده ی ما! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/02/21ساعت 10:21 توسط نهال |
|
|
امروز غروب
غروب يك روز سرد زمستان
از داخل حياط
به گربه ی روی بام نگاه می كردم
گربه ای كه به دودكش آهنی خانه ی همسايه
لم داده و از گرمای آن لذت می برد
به راستی چرا؟
چرا وقتی با روشن كردن يك دودكش
محبتی چنين گرم
به يك گربه می توان داد
دودكش های خانه هايمان هميشه روشن نباشد؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/02/21ساعت 10:18 توسط نهال |
|
|
دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند.
بين راه بر سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند.
يكي از آنها از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد. دوستي كه سيلي
خورده بود ، سخت آزرده شد ولي بدون آن كه چيزي بگويد، روي شن
هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد.»
آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند.
تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنند. ناگهان
شخصي كه سيلي خورده بود، لغزيذ و در بركه افتاد. نزديك بود غرق
شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن كه از
غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره اي سنگي اين جمله را حك
كرد: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد.»
دوستش با تعجب از او پرسيد:« بعد از آنكه من با سيلي تو را آزردم،
تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي
صخره حك مي كني؟» ديگري لبخندي زد و گفت: «وقتي كسي ما را
آزار مي دهد، بايد روز شن هاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش، آن
را پاك كنند ولي وقتي كسي محبتي در حق ما مي كند بايد آن را روي
سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از ياد ها ببرد.»
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/02/21ساعت 10:17 توسط نهال |
|
|
من ودل تنگ واين شيشه ی خيس می نويسم و فضا می نويسم و دو ديوار و چندين گنجشك يك نفر دلتنگ است يك نفرمی بافد يك نفرمی شمرد يك نفر می خواند زندگی يعنی يك سار پريد از چه دلتنگ شدی ؟ دلخوشی ها كم نيست:مثلاً اين خورشيد كودك پس فردا كفتر آن هفته ! سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/02/21ساعت 10:15 توسط نهال |
|
|
خداوندا ! آرامشی عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمی توانم تغييردهم شهامتی تا تغيير دهم آنچه را كه می توانم و دانشی كه تفاوت اين دو را بدانم .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/01/30ساعت 23:18 توسط نهال |
|
|
سلام گرم خود را با هزاران اميد بر زورق زيبای محبت سوار كرده بر آبی بی كرانتان روانه می سازم و با چشمانی نگران منتظر می نشينم تا شايد پژواك سلامم را از دلی عاشق تر بشنوم و شايد هم در گرداب چراها تا ابديت بدوم ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/01/16ساعت 1:10 توسط نهال |
|
|
زچه رو اينگونه! كودكی را ديدم كيف كولی بر دوش دست ها در جيب متفكر می رفت سوی آن راه دراز كه ندارد پايان پی انديشه ی درد كه چرا می لنگد پدرم پای چپش درد او می دانست و دوايش را خير! پدرش لنگ نبودز چه رو میلنگيد؟ -همچنان می رفت او از پی اين مشكل - پدرش كارگری بود سده1 كه به دنبال يكی لقمه ینان می شد از خانه برون صبح تا شام ساختمان خالی بود از حضور سكنه و پر از همهمه ی افغانیز چه رو افغانی؟ پدرش كارگریبود سده با كلنگیدر دست تن خود را می خست كف دستش پينه هر دو پايش پينه گاه از آن نزديكی فرغونی پر شن می آورد روزی از بالای بام مردی يك كيسه ی سيمان بر دوش افتاد از دستش كارگر شد بيهوش تویبيمارستان سر آن تخت عمل كودكان سرگردان همسری گريان بود ز چه رو گريان بود؟ عملش واجب بود با بهايی بسيار كارگر بيمه نبودز چه رو بيمه نبود؟ هر دو پايش مجروح تپش قلب به كندیمی رفت زن بيچاره ی سرگردان دو النگو برداشت حلقه ایكوچك داشت پيش دكتر بگذاشت دكتر اما پس داد حلقه و هر دو النگويش را "شوهرت بيمار است عملش دشوار است قيمتش بسيار است «فكر بهبود خود ای دل ز دری ديگر كن»2 شوهری دردكشان زنكی زجه زنان بچه ها سرگردان عمل انجام نشد دكتری پايش بست با سه تا وصله و چسب و از آن روز به حال پدری می لنگد كارگر بیكار است . همسرش بيمار است -همچنان میرفت او از پی اين مشكل - ۱-سده: مخفف ساده برای حفظ وزن شعر. ۲- این مصرع از حافظ علیه رحمه است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/01/16ساعت 0:53 توسط نهال |
|
|
چراهای بی پايان چه نشسته ای دركنج اين ساحل دوروغريب و هياهوی مردمان را چگونه می نگری درحال غرق شدن ! بی گمان دلت پولادين است ، يا كه گوشهايت با شن های ساحل بسته شده كه فريادهای دلخراش كودكان امواج را نمی شنوی و به ياريشان نمی شتابی . برخيز! امواج را بشكن دستت را درازكن وانگشتان كوچك وبی پناهش را دردستانت بگير فرشته ی كوچك آرزو را برهان از هلاكت غم ودست نوازشگرخود را چتری كن برسرمردمان غمزده ی ساحل به وسعت آسمان بعد آرام و مهربان ببار ببار و غبار نامهربانی ها را از دل ها بشوی آنگاه قصه ی غصه های مردمان طوفان زده ی روزگار را گوش كن و همراه با صدای دانه های باران به گوش مردم جهان برسان و بگو: " آی آدم ها يكی در آب می ميرد " شما را چه می شود كه خويشتن خويش را از ياد برده ايد و دل به هوای ابري نفس سپرده ايد ؟ مگرمی شود انسانی چنين بی رحم شود كه ديگری را در آب ببيند و خود آرام در ساحل بخوابد نه ! اينچنين نيست ، هرگز، هرگز ! باور نمی كنم كه چنين انسانی تا به حال زاده شده باشد چرا كه برای سنگ شدن تمام مردم زمين فقط يك نفر كافيست ! فقط ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/01/16ساعت 0:44 توسط نهال |
|
|
ميز خوش نما ای ميز خوش نما در پشت خود چرا جا كرده ای ورا گاهی نشسته درپست گاهی روانه درپیات گه كرده خم مقابلت سرهای بی وجود خوش گفته اند به طعن: "ای ميز بی وفا " اما بگو چرا در وادی صدا تو مانده ای خموش در حق خود بكوش رسوا كن از درون راز نهفته را راز همه کلاه ها که رفته بر سرت گاهی ازاین طرف گاهی ازآن طرف آبدارچی ای جوان كه مسندش سزاست يا آن درخت پير كه گشته سر به زير از بس كه پرشدست جيب های پيرهنش ای ميز خوش نما خنديدی تو به ما از سوز تلخ خنده ا ت فهميدم اين صدا من تخته پاره ام چه سود چيزی به دست من نبود ای تخته پاره ام زبان بيا رسوا كن از درون راز نهفته را |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/01/16ساعت 0:42 توسط نهال |
|
|
درختان ما گنجشك ندارند سايه آلاچيق ها دلگير شده پرندگان ديگر نمی خوانند و پروانه ها خوشحال نمی رقصند صدای دلنشين خنده ی كودكان در باغ نمی پيچيد به گوشه ای نشسته اند سرگرم بازی با خاك های تيره من تورا برده ام از ياد و تو نيز مرا و همه همه را و چرا ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/01/16ساعت 0:25 توسط نهال |
|
|
ماهی تنها
هوا سرد است زمستان است و باران نيزهست كنار حوضم و ماهی به تنهايی درون آب می لرزيد كلنگ كوچك خود را به آرامی به روی آب بردم يخ از يخ وا شد و ماهی درون آب می لغزيد دو دست قرمز خود را به دست قرمزش دادم چه گرمای قشنگی بود درون دست من چرخيد نگاهش كردم و گفتم : ببخشيد ای رفيق من ، تو را از خاطرم بردم صدايم كرد و می خنديد دلم عجز نگاهش ديد درون دست او بودم ، دلم را تا اتاقش برد دلم را دراتاق خود، درون پنجره ديدم كنار پنجره بودم درون تنگ روياها كنار ماهی تنها كنار آن من و اين ما |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/01/16ساعت 0:13 توسط نهال |
|
|
جواب راننده ساعت هشت و نه شب بود، باران سختی میباريد. سواركه شدم بوی سيگار فضای تاكسی را پر كرده بود؛ از بين مه غليظی كه داخل تاكسی بود به جلو نگاه كردم ؛ راننده را مشغول سيگار كشيدن ديدم ، پيرمردی جلو وخانمیهم با بچه ی كوچكش عقب ، پشت سر راننده نشسته بودند. شيشه را تا آخرپايين كشيدم ، راننده گفت : " چيه آبجی چله زمستون تابستون اوردی آبجی ؟ " گفتم :" نه از بوی سيگار اذيتم . " گفت : " دس ِ شما درد نكنه آخه سيگار نخی شصت هفتاد تومن اذيت شدن كه نداره ، همش صفاس ." گفتم :" برایشما شايد ولیبرایما بلاس. " روی صندلیش جابه جا شد وگفت :" نه آبجیاشتباه نكن بلا، زنه كه ميگن خونه بیبلا نباشه! " گفتم :" آقایمحترم شما قانون سيگار كشيدن در اماكن مسقف ممنوع رو شنيدين ؟ " بادیبه غبغب انداخت و گفت: " آبجی مث اينكه اصلا تو باغ نيسي ؟ اماكن اونه كه در مغازه ها رو می بنده ! " نه ! بحث كردن با اين آدم بیفايده بود ، 200 تومانی رو گرفتم جلو و گفتم:"اگه ممكنه همين بغل پياده میشم ؟" اخمی كرد و گفت :" تراولی چيزيم داری رو كن ؛ واسه كرايه ی يه كورس ، پول خورد از كجا بيارم بقيشو بت بدم ؟ آدم از بو سيگار كه نمی ميره بشين برسونمت ." خانم بغل دستيم هم پول خرد نداشت، ديگر چيزی نگفتم. نمیدانم چرا بقيه ی مسافرها هم چيزی نمیگفتند، شايد اگر آنها حرفی میزدند نظراكثريت كار خود را میكرد. با خودم فكر كردم يعنیآنها از بویسيگاراذيت نمی شوند؟ يا شايد خودشان هم ... ولیآن بچه ی كوچك كه سيگاری نبود ! نه ! آنها آدم های بی بخاری بودند كه برای حفظ سلامتی كه از اهم واجبات و حق قانونيشان است ارزشی قائل نبودند ، حتیبه اندازه ی يك تذكر دوستانه به يك راننده ! و باز با خودم فكر كردم اين قانون سيگار كشيدن دراماكن مسقف ممنوع ، چه جورقانونی می تواند باشد ؟ آخر قانونی كه نظارتی بر اجرای آن وجود ندارد چگونه میتواند اجرايی داشته باشد ؟ از اينكه جوابی برای اين راننده نداشتم خيلی ناراحت بودم ، از پنجره به بيرون نگاه كردم مسيرطولانی ترازهميشه بود غرق تماشاي خيابان زير باران بودم كه صدايیمرا به خود آورد، خانم بغل دستيم بود به كودكش می گفت: " چی شده مامان؟ چته ؟ چرا اينجوری می كنی؟ " بچه ی بيچاره دهانش را محكم بسته بود ايستاده و حركات عجيبیانجام می داد؛ همان موقع جناب راننده محكم پشت چراغ قرمز ترمز كرد، بچه به طرف جلو خم شد و دهانش باز شد ... چشمتان روزبعد نبيند ، بچه ی بينوا كه حالت تهوع داشت با اين ترمز به شدت به سمت راننده پرتاب شد و سر و كله و صندلی جلو راننده پر از ... شد. هوا خيلیپس بود تصميم گرفتم قبل از اينكه چراغ سبز شود پياده شوم ؛ زود 200تومانی را دادم و چون طبق معمول توقع نداشتم بتوانم 20 تومان مابقی را پس بگيرم ، رفتم . در بين راه كه می رفتم خيلی خوشحال بودم خوشحال از اينكه راننده جواب خود را از دهان بسته ی آن كودك گرفته بود . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/01/15ساعت 23:53 توسط نهال |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
|
RSS
|
|
|